غراش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(غَ) (اِ.)<BR>۱- زخم ناشی از خراشیدگی.<BR>۲- قهر، خشم.<BR>۳- اندوه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غَ) (اِ.) ۱- زخم ناشی از خراشیدگی. ۲- قهر، خشم. ۳- اندوه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غراش . [ غ َ ] (اِ) خراش . (برهان قاطع) (آنندراج ) (جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ). زخمی باشد که از خراشیدگی به هم رسیده باشد. (برهان قاطع). جراحت : تو کز عشق حقیقی لافی از دوست غراش سوزنی بنمای در پوست . امیرخسرو (از جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ). در این مثال تأمل است چه شاید که خراش باشد. (فرهنگ رشیدی ). ◄ قهر و غضب و خشم . (برهان قاطع) (آنندراج ) (انجمن آرا). خشم . (جهانگیری ). خشم و تندی . (فرهنگ رشیدی ). ◄ اندوه و غم . (برهان قاطع) (جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ). به این معنی با سین هم آمده است و آن نیز درست است، چه در فارسی سین و شین به هم تبدیل می یابند. (برهان قاطع). ◄ پاره های پوستین از کار افتاده است که پوستین سازها میبرند و دور می اندازند : چنان خواهم دریدن پوست اغیار رفودیگر نمیگیرد غراشش . ؟ (از فرهنگ شعوری ).