غرس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غرس . [ غ َ / غ َ رَ ] (اِ) قهر و غضب و خشم و تندی و برآشفتگی . (برهان قاطع) (مجمع الفرس ) (از فرهنگ شعوری ). خشم و تندی . (فرهنگ اسدی نخجوانی ) (اوبهی ). غژم . غرش . غراش : گر نه بدبختمی مرا که فکند به یکی جاف جاف زودغرس . او مرا پیش شیر بپسندد من نتاوم برو نشسته مگس . رودکی (از فرهنگ اسدی ) (از اوبهی ). ◄ خوشه ٔ غله در زبان پهلوی . (فرهنگ جهانگیری به نقل فرهنگ شعوری ) .
غرس . [ غ ِ ] (ع اِ) آب و جز آن که با بچه بیرون آید از رحم، و پوست که بر روی جنین باشد، و اگر آن پوست را بر روی او بعد زائیدن بگذارند در حال بمیرد. ج، اغراس . (منتهی الارب ) (آنندراج ). آنچه با بچه چون لعابی و مخاطی از شکم برآید، و پوست تنکی که بر روی نوزاداست . رطوبتی که بر سطح درونی امعاء باشد. ◄ نهال . (دهار) (مقدمةالادب ). آنچه غرس شود. فعل به معنی مفعول است مانند ذبح و حمل (به معنی مذبوح و محمول ) چنانکه گویند: نحن اغراس یدک . (از اقرب الموارد). غَرس . رجوع به ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١٢٧٢ هَ . ق . ص ٢٨٤ و ٣٤٢ شود. ◄ زاغ سیاه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). غراب کوچک . غَرس . (از اقرب الموارد).
غرس . [ غ ِ ] (اِ) قهر و غضب و خشم و تندی و برآشفتگی . (از برهان قاطع). غرش . غراش . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ خراش .(برهان قاطع). غرش . غراش . (حاشیه ٔ برهان چ معین ).