غریو برآوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غریو برآوردن . [ غ ِ وْ ب َ وَ دَ ] (مص مرکب ) بانگ و فریاد برآوردن . شور و غوغا کردن . غریو برزدن . غریو برکشیدن . رجوع به غریو شود : غریوی برآورد برسان شیر بسی دشمن آورد چون گور زیر. دقیقی . سیاوش ز گاه اندرآمد چو دیو برآورد بر چرخ گردان غریو. فردوسی . تهمتن چو بشنید گفتار دیو برآورد چون شیر جنگی غریو. فردوسی (از فرهنگ اسدی ). زرستم چو بشنید اکوان دیو برآورد برسان دریا غریو. فردوسی . مردم غوری ... بانگ و غریو برآوردند. (تاریخ بیهقی ). از جرس نفس برآور غریو بنده ٔ دین باش نه مزدور دیو. نظامی . چنان غریو برآورده بودم از غم عشق که بر موافقتم زهره نوحه گر میگشت . سعدی (بدایع). شنید این سخن بخت برگشته دیو به زاری برآورد بانگ و غریو. سعدی (بوستان ).