غریو برآمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غریو برآمدن . [ غ ِ وْ ب َ م َ دَ ] (مص مرکب ) بانگ و فریاد برآمدن . رجوع به غریو شود : چو رعد خروشان برآمد غریو برهنه سپاهی به کردار دیو. فردوسی . ز ترکان برآمد سراسر غریو سواران برفتند برسان دیو. فردوسی . بدیشان نماند از غم عشق تیو به یک ره ز هر دو برآمد غریو. عنصری . او را از قلعه فرودآوردند و غریو از خانگیان ... برآمد. (تاریخ بیهقی ). او را تنها از قلعه فرودآوردند و غریو از خانگیان وی و اهل حرم برآمد. (تاریخ بیهقی ). استاد او را از زمین درربود، و بر بالای سر برد و بر زمین زد، غریو از خلق برآمد. (گلستان سعدی ).