غریو داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غریو داشتن . [ غ ِ وْ ت َ ] (مص مرکب ) بانگ و فریاد برآوردن . شور و غوغا کردن . غریو کردن . غریو برآوردن . غریو برزدن . غریو برکشیدن . رجوع به غریو شود : فتادند بر خاک بیهوش و تیو همی داشتند از غم دل غریو. اسدی (گرشاسب نامه ). بی آب دیده بر طرف جویبارگل قمری غریو دارد بر جست و جوی یار. سوزنی .