غریو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غریو. [ غ ِ وْ ] (اِ صوت ) شور و فریاد و بانگ و غوغا. (برهان قاطع). شور و غوغا. (غیاث اللغات ). اسم مصدر است از غریویدن و با غریدن از یک ریشه می باشد. (از فرهنگ نظام ). بانگ و فریاد. و غیو مخفف آن است . (فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ) (انجمن آرا). بانگ و خروش . (فرهنگ اسدی ). خروش . نعره . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). بانگ و فریاد و مشغله . (فرهنگ اوبهی ). بانگ و ناله . آواز گریه . غرنگ . فغان و گریه و زاری . ولوله و هنگامه . (ناظم الاطباء) : ز چرخ اختر از بیم دیوانه دیو زمین با تلاتوف و کُه با غریو. شهید. عاجز شود از اشک و غریو من هر ابر بهارگاه با پخنو . رودکی . غریب نآیدش از من غریو گر شب و روز بناله رعد غریوانم و به صورت غرو. کسائی . برون جست از آن خیمه ارژنگ دیو چو آمد به گوشش از آن سان غریو. فردوسی . به ابراندرآمد ز هر سو غریو به سان شب تار و انبوه دیو. فردوسی . غریو آمد از شهر توران زمین که سهراب شد کشته بر دشت کین . فردوسی . کوس تو کرده ست بر هر دامن کوهی غریو اسپ تو کرده ست بر هر خامه ٔ ریگی سهیل . فرخی . بدین طرب همه شب دوش تا سپیده ٔ بام همی ز کوس غریو آمد و ز بوق شغب . فرخی . گردون ز برق تیغ چو آتش لپان لپان کوه از غریو کوس چو کشتی نوان نوان . فرخی . بدیشان نبد ز آتش مهر تیو به یک ره برآمد ز هر دو غریو. عنصری . تیز شد عشق و در دلش پیچید جز غریو و غرنگ نبسیجید. عنصری (از فرهنگ اسدی ). کار من در هجر تو دائم نفیر است و فغان شغل من در عشق تو دائم غریو است و غرنگ . منجیک . چنگ او در چنگ او همچون خمیده عاشقی است بازفیر و بانفیر و باغریو و باغرنگ . منوچهری . غریو از خصمان برآمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٣٧). چون خطبه به نام طغرل بکردند غریو سخت هولی از خلق برآمد و بیم فتنه بود تا تسکین کردند. (تاریخ بیهقی ص ٥٦٤). فلک خیره شد از غریو مردم و آواز کوسها و بوقها و طبلها. (تاریخ بیهقی ص ٥٨٦). فتادند بر خاک بیهوش و تیو همی داشتند از غم دل غریو. اسدی (گرشاسب نامه ). ز چرخ اختران برگرفته غریو ز کوه و بیابان رمان غول و دیو. اسدی (گرشاسب نامه ). پس مردمان را مرگ رسول حقیقت شد و غریو و گریستن از آن جمع برخاست . (مجمل التواریخ و القصص ). مرا رفیقی پرسید کین غریو ز چیست جواب دادم کین گریه نیست هست ز غنگ . سوزنی . مرا دلی که غریوش چو اندر آتش عود مرا تنی ز وداعش چو اندر آب شکر. انوری . خروش شهپر جبریل و صور اسرافیل غریو سبحه ٔ رضوان و زیور حورا. خاقانی . روی به هم آوردند وجهان از غریو رعد و کوس و نهیب برق و شمشیر پرمشغله شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١٢٧٢ هَ . ق . ص ٢٦٧). هرزمان از خرمی نصرت برآوردی غریو کآفرین باد آفرین بر دست و تیغ شهریار. (ایضاً ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٥٩). هر شب پیش از نعره ٔ خروس غریو نای و کوس برخاستی . (ایضاً ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٠٩). چون یافت غریو را بهانه برخاست صبوری از میانه . نظامی . در هر تنی از غضب غریو است هر آدمی آشنای دیو است . نظامی . غریو از بزرگان مجلس بخاست که گوئی چنین شوخ چشم از کجاست ؟ سعدی . یا از در سرای اتابک غریو کوس . سعدی (گلستان ). پس به گورستان غریو افتاد و آه تا قیامت زین غلط واحسرتاه . مولوی (مثنوی ). این چه جنگ خرفروشان بد کزو هر دو عالم پرغریو است و غرن . قاآنی . ◄ (اِ) نوایی از موسیقی است .