غر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غر. [ غ ُرر ] (ع ص، اِ) ج ِ غَرّاء. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ ج ِ اَغَرّ. (تاج العروس ). سفیدیهای پیشانی . (غیاث اللغات ). هر چیزی سفید را گویند عموماً و پیشانی سفید را خصوصاً. (برهان قاطع). ◄ (مجازاً) بزرگان و مشاهیر. (غیاث اللغات ). مردم بزرگ و بزرگوار. (برهان قاطع) (جهانگیری ). رجوع به غراء و اغر شود.
غر. [ غ ُرر ](ع اِ) مرغی است آبی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ (اِمص ) در مثنوی بیت ذیل آمده : دید شیشه در کف آن پیر پر گفت شیخا مر ترا هم هست غر. مولوی (مثنوی چ نیکلسن دفتر دوم ص ٤٣٨). نیکلسون در تفسیر مثنوی نویسد (تفسیر دفتر دوم ص ٣٥٧): «غر» ورم . آماس، بزرگی غده و مجازاً به معنی مرض و عیب . فاتح الابیات محتملاً غر (به ضم اول و تشدید دوم ) خوانده، و آن را به فریب و غرور ترجمه کرده و ویلسون نیز آن را «فریب » ترجمه نموده . اما در عربی لغت «غر» به معنی غرور نیامده، و قافیه نیز احتمال غر (به فتح ) را ندارد.
غر. [ غ ِ ] (اِ) غر در میان قومی انداختن ؛همه را کشتن . ظاهراً از لفظ ترکی قرماق و قرلماق آمده است، و غر افتادن نیز گویند به معنی وقوع کشتار.