غش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غش . [ غ َ ] (اِ) میل و خواهش زن آبستن . (ناظم الاطباء).
غش . [ غ َش ش ] (ع مص ) ظاهر کردن خلاف آنچه در دل باشد. (غیاث اللغات ). پند خالص ندادن کسی را، یا ظاهر کردن خلاف آنچه در دل باشد و آراستن به وی خلاف مصلحت را. (از اقرب الموارد). ◄ خیانت کردن . (غیاث اللغات ) (مصادر زوزنی ) (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). خدعه کردن . گول زدن . (از المنجد) : خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد. حافظ. ◄ کدورت . (کشف اللغات بنقل غیاث اللغات و آنندراج ). ◄ آمیزش چیزی کم بها در زر و نقره و مشک و شراب . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). صاحب تاج العروس گوید: فضة مغشوشة؛ ای مخلوطة بالنحاس - انتهی . ◄ (اِ) درد شراب . - باغش ؛ غیرخالص . آمیخته با چیز دیگر. رجوع به غش شود : زر چون به عیار آید کم بیش نگردد کم بیش شود زری کآن باغش و بار است . ناصرخسرو. - بیغش ؛ پاک . دور از خیانت و تزویر و کینه و کدورت : فتنه ٔ این روزگار هر غشی و غل زآنکه نگشته ست جانت بی غش و بی غل . ناصرخسرو. من دوستدار روی خوش و موی دلکشم مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم . حافظ. گر به کاشانه ٔ رندان قدمی خواهی زد نقل شعر شکرین و می بیغش دارم . حافظ. شراب بیغش و ساقی خوش دو دام رهند که زیرکان جهان از کمندشان نرهند. حافظ. - ◄ خالص . پاک . آنچه با چیزی دیگر نیامیخته باشد : حب دنیا خواجه را از بس مشوش میکند تا زر بیغش به دستش میدهی غش میکند. شفیع اثر (از آنندراج ). - شراب بیغش ؛شراب خالص . می ناب . می بیدرد. رجوع به غِش ّ و بیغَش شود : زآن شراب ناب بیغش ده که اندر صومعه صوفی صافی به بوی جرعه ای غش میکند. سلمان ساوجی (از آنندراج ). ◄ (ص ) رجل غش ؛ مرد بزرگ ناف . (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجل عظیم السرة. (اقرب الموارد). صاحب تاج العروس گوید: در نسخ (قاموس ) سرة است ولی صواب شَرَه است (بنابراین به معنی سخت آزمند میباشد) چنانکه در شعر راجز آمده : «لیس بغش همه فیما اکل » - انتهی . ◄ (اِ) آب تیره . (دهار) (لطائف اللغات ).
غش . [ غ َش ش / غ َ ] (از ع، اِمص ) بیهوشی، و بدین معنی در اصل غَشْی بود که عربی است و فارسیان یا را از آن حذف کردند و با لفظ کردن استعمال کنند چنانکه گویند: فلانی غش کرد. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). و با بودن نیز استعمال کنند. (آنندراج ). خواب سبک . بیهوشی و مدهوشی و بی حواسی . (ناظم الاطباء) : و هرون چندان بگریست تا بر وی بترسیدند از غش .(تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٥١٦). ◄ بیهوشی و حیرت در وقت تعلق خاطر. (لطائف اللغات ) : شبی به میکده اش برقع از جمال افتاد قرابه آب فشان جام در غش است هنوز. نظیری (از آنندراج ). ◄ (اِ) در ابیات زیر از دیوان سوزنی ظاهراً به معنی جسم و کالبد آمده است : شد تن من همچو زر پخته به زردی کز تف تبهای تیز بود در آتش یک دو نیابت اگر بر این بفزودی رفته بدین جان و بردریده بد آن غش . (سوزنی دیوان خطی متعلق به کتابخانه ٔ لغت نامه ص ٦٦). یک ره تو ای فریشته ٔ صور دم به دم این دبه تا بدرد و گردد گشاده غش . سوزنی .