غلة
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(غَ لِ) (اِ.) بی قراری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غَ لِ) (اِ.) بی قراری.
(غَ لِّ یا لَُ) [ ع. غله ] (اِ.) ۱- درآمد حاصل از کرایه مکان یا فروش زراعت. ۲- گندم، جو، شالی و حبوبات. ج. غلات.
(غُ لَّ) (اِ.) = غله: شاماکچه که زیر زره پوشند؛ شعاری که زیر لباس پوشند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غلة. [ غ َل ْ ل َ ] (ع اِ) درآمد هرچیزی از حبوب و نقود و جز آن، و آمد کرایه ٔ مکان و مزد غلام و ماحصل زمین . ج، غَلاّت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ج، غَلاّت، غِلال . (اقرب الموارد). کرای سرای و کلبه و کاروانسرای باشد. (فرهنگ اسدی ) . دخل و درآمد چون کرای خانه و مزدغلام و فایده ٔ زمین و ثمر درخت و شیر و گاو و گوسفندو شتر و نتاج حیوان اهلی . ◄ گندم و جو وشالی و جز آن . (آنندراج ). مطلق حبوبات و انواع مختلف بقولات . (قاموس کتاب مقدس ). در استعمال فارسی زبانان به معنی گندم و جو و ارزن، و آنچه از آرد آن نان کنند. در فرهنگ اسدی آمده : خنبه چهار دیواری بکنند بر مثال چرخشتی و اندر آن غله کنند. - انتهی . نوع گندم و جو در تداول فارسیان : غرجستان جایی بسیارغله و کشت و برز و آبادان است . (حدود العالم ). و ایشان را [ مردم فراو را به دیلمان ] هیچ کشت و برز نیست و غله از حدود نسا و دهستان آرند. (حدود العالم ).و طعام و غله ٔ سرندیب از این شهر [ از شهر نوبین ] است . (حدود العالم ). این قوم بر خوید و غله فرودآیند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٩٤). از همه خوبتر ما را به غزنین چندین غله است و اینجا چنین ماندگی . (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٦٢٢). از همه خوبتر آنکه غله رسیده باشدو خصمان با سر غله اند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٦٢٦). در اینجا همیخیزدش غله کایزد در آن عالم دیگر انبار دارد. ناصرخسرو. تا در آن شهر غله و دیگر اسباب خریدندی و به زیان آوردندی به آب و آتش و در چاهها ریختن . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٥٧). به غازی غله دادی و زر و سیم به کافر بر اینسان بالسویة. سوزنی . عمال و معتمدان او در انبارهای غله بازکردند و غلها بریختند، و بر فقرا و مساکین صرف کردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١٢٧٢ هَ . ق . ص ٣٣٠). یکی غله مرداد مه توده کرد ز تیمار وی خاطر آسوده کرد. سعدی . ترک دنیا به مردم آموزند خویشتن مال و غله اندوزند. سعدی . اندک اندک به هم شود بسیار دانه دانه ست غله در انبار. سعدی . و از آن ولایت [ از ولایت فراه ] غله ٔ وافر حاصل میشود. (روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات ج ١ ص ٣٣٦). ◄ درمهایی که بیت المال آن را برگرداند و بازرگانان آن را گیرند. ما یرده بیت المال و یأخذه التجار من الدراهم . (اقرب الموارد) (تعریفات جرجانی ). ◄ خراجی که مولی بر عبد واجب کند در هر ده درهم . الضریبة التی ضرب المولی علی العبد کل عشرة دراهم . (تعریفات جرجانی ازاقرب الموارد). کم ضریبة عبدک ؛ ای غلته . (منتهی الارب ). ◄ شیر نخست که از پستان برآید. (فرهنگ اوبهی ). - پرغله ؛ غله خیز. آنجا که غله ٔ فراوان دارد : بستان خدای است چنان دان که شریعت پرغله و پرکشت و درختان فراوان . ناصرخسرو. - غله ٔ دیوانی ؛ غله ٔ شاهی . (آنندراج ).
غلة. [ غ ُل ْ ل َ ] (ع مص ) تشنه شدن . سخت تشنه شدن . حرارت در اندرون کسی بودن . (اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) تشنگی . سوزش و سختی آن . سوزش شکم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). عطش یا سختی آن یا حرارت آن . ج، غُلَل . (از اقرب الموارد). تشنگی به افراط. (برهان قاطع). تشنگی سخت . (فرهنگ جهانگیری ). ◄ (اِ) شاماکچه که زیر زره پوشند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). شعاری که زیر لباس پوشند. شعار تحت الثوب .(اقرب الموارد). ◄ خرقة تشد علی رأس الابریق ؛ پارچه ای که بر سر ابریق بندند. (اقرب الموارد). ◄ در فرهنگ جهانگیری به معنی آفتابه و در برهان قاطع به معنی لوله ٔ آفتابه نیز آمده است و این شاید بر اساس معنی قبلی (پارچه ٔ سر آفتابه ) باشدکه از قبیل اطلاق جزء بر کل است . ◄ آنچه در آن پنهان شوند. ما تواریت فیه . (اقرب الموارد).
غله . [ غ َ ل َ / ل ِ ] (اِمص ) اضطراب و بیقراری . (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج ). اضطراب . (فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ جهانگیری ) : روی دین حق ظهیر آل سلجوق آنکه شد شیر نر در بیشه از تیر حسامش در غله . ظهیر فاریابی (از فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ). ◄ (از ع، اِ) مخفف غَلّه ٔ عربی . رجوع به غَلّه شود : غله هرچه دارید بپرا کنید ز دینار پیروز گنج آکنید. فردوسی . هر آنکس که دارد نهانی غله وگر گاو و گر گوسفند و گله ... فردوسی . فراخی در جهان چندان اثر کرد که یکدانه غله صد بیشتر کرد. نظامی . خیر میخورد و شر نگه میداشت این غله میدرود و آن میکاشت . نظامی . غله چون شود کاسد و کم بها کند برزگر کار کردن رها. نظامی . خلق دیوانند و شهوت سلسله میکشدشان سوی دکان و غله . مولوی (مثنوی ). چون دل ز جان برداشتی رستی ز جنگ و آشتی آزاد و فارغ گشته ای هم از دکان هم از غله . دیوان شمس تبریزی (از آنندراج ).