غلطان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غلطان . [ غ َ ل َ ] (اِخ )قریه ای است در چهارفرسخی مرو. (از معجم البلدان ).
غلطان . [ غ َ ] (نف، ق ) غلتان . غلطنده . آنچه بغلطد. ◄ در حال غلطیدن : همیگشت غلطان به خاک اندرا شخوده رخان و برهنه سرا. فردوسی . چو بهرام جنگی رسید اندر اوی کشیدش بر آن خاک غلطان به روی . فردوسی . چو برگشته شد بخت او شد نگون بریده سرش زار و غلطان به خون . فردوسی . من بر میدان تو گردانم چون گوی وندر کف هجران تو غلطانم چون گوز. سوزنی . آسمان وار از خجالت سرفکنده بر زمین آفتاب آسا به روی خاک غلطان آمده . خاقانی . میان خاک و خون چون صید غلطانست خاقانی نگویی کای وفادار جفابردار من چونی ؟ خاقانی . گر او شبرنگ درتازد تو خود را خاک میدان کن ور او چوگان به کف گیرد تو همچون گوی غلطان شو. خاقانی . ثباتی به دست آور ای بی ثبات که بر سنگ غلطان نروید نبات . سعدی . ◄ هموار و بی گره و مائل به تدویر. مدور. گرد. سخت مدور. نیک گرد: دُرِّ غلطان . مروارید غلطان : صد بوسه برآن خط زد و گفتا که در آنجاست سیصد درم عدلی غلطان و مدور. سوزنی . - بام غلطان . رجوع به همین ترکیب شود. - درّ غلطان ؛ مروارید غلطان . مروارید که کاملاً گرد باشد : وآندگر همچو در غلطانا. عبید زاکانی . - مروارید غلطان ؛ مروارید که مستدیر تمام باشد. لؤلؤ مدحرج . درّ غلطان . رجوع به مروارید شود.