غلظ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(غِ لَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) ستبر گردیدن.<BR>۲- (اِمص.) ضخامت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غِ لَ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) ستبر گردیدن. ۲- (اِمص.) ضخامت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غلظ. [ غ َ ] (ع اِ) زمین درشت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). الارض الخشنة. (اقرب الموارد).
غلظ. [ غ ِ ] (ع اِمص )به معنی غِلاظَة. رجوع به دزی ج ٢ ص ٢٢٢ و غلاظة شود.
غلظ. [ غ ِ ل َ] (ع مص، اِ مص ) سطبر گردیدن . درشت شدن . (منتهی الارب ). به معانی غلظة (مثلثة). (منتهی الارب ). سطبر شدن .(مصادر زوزنی ). سطبری . (غیاث اللغات ). غِلاظَة. (اقرب الموارد). درشتی . کلفتی . سطبرا. ضخامت . زفتی . ◄ بیدادگری . خطا. (دزی ج ٢ ص ٢٢٢). ◄ غلظ الاجفان یا غلظ الجفون ؛ سطبری پلک، و آن بیماریی است که به دنبال جرب آید. رجوع به قانون ابوعلی سینا مقاله ٔ ثالثه از کتاب ثالث ص ٦٨ شود. ◄ غلظ رجل ؛ سخت و قوی بودن مرد. (از اقرب الموارد). ◄ غلظ سنبله ؛ دانه برآوردن خوشه . (از اقرب الموارد). ◄ غلظ طحال ؛ سطبری طحال . ◄ غلظ کبد؛ کنایه از قساوت است، شاعر گوید: «انا لاغلظ اکباداً من الابل ». (از اقرب الموارد).