غلغل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(غُ غُ)<BR>۱- حکایت صوت جوشیدن آب و شراب و جز آن، آواز جوشیدن دیگ.<BR>۲- همهمه و فریاد.<BR>۳- صوت پرندگان مانند بلبل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غُ غُ) ۱- حکایت صوت جوشیدن آب و شراب و جز آن، آواز جوشیدن دیگ. ۲- همهمه و فریاد. ۳- صوت پرندگان مانند بلبل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غلغل . [ غ َ غ َ] (ع اِ) عرق الشجر اذا امعن فی الارض ؛ ریشه ٔ درخت که در زمین استوار گردد. ج، غَلاغِل . (اقرب الموارد).
غلغل . [ غ ُ غ ُ ] (اِ صوت ) شوریدن بلبلان و مرغان را گویند در حالت مستی . (برهان قاطع). نام آواز بلبلان چون بسیار باشند. آواز مرغان بسیار : خاسته از مرغزار غلغل تیم و عدی درشده آب کبوددر زره داودی . منوچهری . گر ندانی ز زاغور بلبل بنگرش گاه نغمه و غلغل . منوچهری . ◄ حکایت صوت جوشیدن آب و شراب و جز آن . آواز جوشیدن دیگ . صوت غلیان . غُطامِط. آواز آب چون به کوزه درون شود. بانگ کوزه در آب . صوت آب در کوزه و صراحی و جز آن . بقبقة. بانگ شراب چون از غنینه فروکنند. بانگ قلیان : چو گرسیوز آن کاخ دربسته دید می و غلغل نوش پیوسته دید. فردوسی . یارب چه جرم کرد صراحی که خون خم با نعره های غلغلش اندر گلو ببست . حافظ. ◄ صدا و آواز بسیار از یکجا که معلوم نشود که چه میگویند. (برهان قاطع). شور و غوغا. فریاد و هیاهوی بسیار. با لفظ زدن و افکندن و انداختن و افتادن استعمال میشود. (آنندراج ). داد و فریاد. همهمه و غوغا. خلالوش . خراروش . غلغل از آواز کوزه گاه پر شدن گرفته اند. (فرهنگ اسدی ). آواز. آواز سخت . آواز سپاه بسیار یا جماعت بسیار : ابا برق و با جستن صاعقه ابا غلغل رعد درکوهسار. رودکی . یکی غلغل از کاخ و ایوان بخاست تو گفتی شب رستخیز است راست . فردوسی . ز بس غلغل و ناله ٔ کرّ نای تو گفتی همی دل بجنبد ز جای . فردوسی . دو چیزش برکن و دو بشکن مندیش ز غلغل و غرنبه دندانش به گاز و دیده به انگشت پهلو به دبوس و سر به چنبر. لبیبی . حاسدا تا من بدین درگاه سلطان آمدم برفتادت غلغل و برخاستت ویل و حنین . منوچهری . غلغل باشد به هر کجا سپه آید وین سپه از من ببرد یکسر غلغل . ناصرخسرو. ابر سیاه را به هوا اندر از غلغل سگان چه زیان دارد. ناصرخسرو. تو به قیمت ز خر مصر نه ای کم به یقین نه ز بانگ خر مصری است کم آن غلغل تو. خاقانی . چه پرتو است که اقبال در جهان افکند چه غلغل است که دولت در آسمان افکند. ظهیر فاریابی (از روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات ج ٢ ص ٣٤٣). به غلغل درآمد جرس با درای بجوشید خون از دم کر نای . نظامی . از جمادی عالم جانها روید غلغل اجزاء عالم بشنوید. مولوی (مثنوی ). سرمست ز کاشانه به گلزار برآمد غلغل ز گل و لاله به یکبار برآمد. سعدی (طیبات ). کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش وه که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی . حافظ. ◄ آواز و بانگ ابزار موسیقی : مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح ورنه گر بشنود آه سحرم بازآید. حافظ.
غلغل .[ غ ُ غ ُ ] (اِخ ) کوهی است در سواد بحرین . (منتهی الارب ). کوهی است در نواحی بحرین . (از معجم البلدان ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی