غلچ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غلچ . [ غ َ ] (اِ) آنچه در را به آن بندنداز قفل و زنجیر و غیره . (فرهنگ رشیدی ) : چنان ایمن شد از عدل تو آفاق که برکندند از درها همه غلچ . شمس فخری (از رشیدی ).
غلچ . [ غ ِ / غ ِ ل َ ] (اِ) گرهی را گویند در نهایت استحکام که آن را به آسانی بلکه به هیچ وجه نتوان گشودن، و بعضی گویند غلچ دو گره است که بر بالای هم زنند، با جیم ابجد نیز درست است . (برهان قاطع). گرهی که به آسانی نتوان گشود. (فرهنگ رشیدی ) : شاها توئی که دامن عمر ترا نجوم با دامن ابد به بقاغلچ کرده اند. شمس فخری (از فرهنگ رشیدی ). به فتح لام نیز آمده . (فرهنگ رشیدی ) (برهان قاطع) : ای آنکه عاشقی به غم اندر غمین شده دامن بیا به دامن من درفگن غلچ . معروفی (از فرهنگ رشیدی ). رجوع به غلچ شود.