غمازی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غمازی کردن . [ غ َم ْ ما ک َ دَ ] (مص مرکب ) سعایت . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). سخن چینی کردن . غَمز. اِمغال . (منتهی الارب ). رجوع به غَمز و غَمّاز شود : حدیث عشق تو پیدا نکردمی بر خلق گر آب دیده نکردی به گریه غمازی . سعدی (بدایع). میسرت نشود عاشقی و مستوری که عاقبت بکند رنگ روی غمازی . سعدی (خواتیم ).