غمخواره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غمخواره . [ غ َ خوا / خا رَ /رِ ] (نف مرکب ) غمخوار. آنکه غم کسی یا چیزی را خورد. تیماردار. غمخورنده . دلسوز و مهربان : از آن درد گردوی غمخواره گشت وز اندیشه ٔ دل سوی چاره گشت . فردوسی . ندادند پاسخ کس از انجمن نه غمخواره بد کس نه آسوده تن . فردوسی . بدو گفت سودابه گر چاره نیست از او بهتر امروز غمخواره نیست . فردوسی . تا پرخمار بود سرم یکسر مشفق بدند بر من و غمخواره . ناصرخسرو. گشت بر رای تو پوشیده که چون غمخواره گشت سوزنی پیر دعاگوی تو از نان خوارگان . سوزنی . هر زمان بر جان من باری نهی وین دل غمخواره را خاری نهی . خاقانی . نکردش در آن کار کس چاره ای نخوردش غمی هیچ غمخواره ای . نظامی . غمش را کز شکیبایی فزونست من غمخواره میدانم که چونست . نظامی . یار شو ای مونس غمخوارگان چاره کن ای چاره ٔ بیچارگان . نظامی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی