غمخوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. خا) [ ع - فا. ] (ص فا.)<BR>۱- آن که دارای غم و اندوه بود، مغموم.<BR>۲- آن که در غم دیگری شریک باشد، دلسوز.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. خا) [ ع - فا. ] (ص فا.) ۱- آن که دارای غم و اندوه بود، مغموم. ۲- آن که در غم دیگری شریک باشد، دلسوز.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غمخوار. [ غ َ خوا / خا ] (نف مرکب ) آنکه غم خورد. تیماردار. دلسوز. مهربان . غمگسار. آنکه در غم و اندوه شخصی شریک باشد. (از ناظم الاطباء). کسی که از غم و درد دیگری متألم شود، و دلسوز وی باشد. لُمّة. (منتهی الارب ) : جهان سربسر پر ز تیمار گشت هر آن کس که بشنید غمخوار گشت . فردوسی . همی گفت کای نیکدل یار من نبد در جهان جز تو غمخوار من . فردوسی . بدین عید مبارک شادمان باد بداندیشان او غمناک و غمخوار. فرخی . عجب دلتنگ و غمخوارم ز حد بگذشت تیمارم تو گویی در جگر دارم دوصد یاسیج گرگانی . منوچهری . ای عزیزان غمزده بنالیدو ای یتیمان غمخوار بگریید... (قصص الانبیاء ص ٢٤١). شاه غمخوار نائب خرد است شاه خونخوار شاه نیست دد است . سنایی . مرغی عجب استادم در دام تو افتادم غم میخورم و شادم غمخوار چنین خوشتر. خاقانی . خاقانی از تیمار تو حیران شد اندر کار تو ای جان او غمخوار تو، تو غم نشان کیستی . خاقانی . غمخوارترا به خاک تبریز جز خاک تو غم نشان مبینام . خاقانی . نه دستی کین جرس برهم توان زد نه غمخواری که با او دم توان زد. نظامی . جوانمرد کو بود غمخوار او کمر بست در چاره ٔ کار او. نظامی . شد کنیزک نشست با یاران بردو ابرو گره چو غمخواران . نظامی . حد زیبایی ندارند این خداوندان حسن ای دریغا گر بخوردندی غم غمخوار خویش . سعدی (بدایع). میروی خرم و خندان و نگه می نکنی که نگه میکند از هر طرفی غمخواری . سعدی (طیبات ). پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار غمخوار خویش باش غم روزگارچیست ؟ حافظ. ◄ (اِ مرکب ) مرغ بوتیمار. غمخور. غمخورک . (از فرهنگ رشیدی ). رجوع به بوتیمار و غمخورک شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی