غمخواری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غمخواری . [ غ َ خوا / خا ] (حامص مرکب ) دوستی حقیقی و شفقت و شرکت در غم و اندوه . (ناظم الاطباء). غمخوار بودن . غمخوارگی . تیمارداری . تیمار. دلسوزی و مهربانی . غمگساری . اهتمام : دلا یاری مجوی ازیار بدعهد کز آن خونخواره غمخواری نیاید. خاقانی . ببین تا چند بار اینجا فتادم به غمخواری و خواری دل نهادم . نظامی . به غمخواری یکدگر غم خوریم بشادی همان یار یکدیگریم . نظامی . که وقت یاری آمد یاریی کن درین خون خوردنم غمخواریی کن . نظامی . پیش از اینَت ْ بیش از این غمخواری عشاق بود مهرورزی توبا ما شهره ٔ آفاق بود. حافظ. رتبت دانش حافظ بفلک برشده بود کرد غمخواری شمشاد بلندت پستم . حافظ. شد لشکر غم بی عدد از بخت میخواهم مدد تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند. حافظ.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی