غمین شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غمین شدن . [ غ َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) غمناک و اندوهگین شدن : خارش گرفته و به خوی اندر شده غمین همچون کپوک خاسته میجست کام کام . منجیک . غمین شد دل هر دو از یکدگر گرفتند هردو دوال کمر. فردوسی . بر آن ترک زرین و زرین سپر غمین شد سر از چاک چاک تبر. فردوسی . غمین شد دل نامداران همه که رستم شبان بود و ایشان رمه . فردوسی . هر کس نگه کند به بد و نیک خویشتن آنجا یکی غمین و یکی شادمان شود. سعدی .