غمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غمی . [ غ َم ْ ما ] (ع اِ) تیرگی . (منتهی الارب ). غبارآلود بودن . غبرة. (اقرب الموارد). ◄ تاریکی . (منتهی الارب ). ظلمت . (اقرب الموارد). ◄ سختی که قوم را در جنگ اندوهناک گرداند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ کار دشوار بی راه روی . غَمّی ̍. (منتهی الارب ). کار سختی که بدان راه نیابند. (از اقرب الموارد). ◄ (ص ) لیلة غمی ؛ شبی که ماه نتوان دید از میغ یا از گرد. (مهذب الاسماء). شب غبارناک که هلال دیده نشود. یقال : صمنا للغمی ؛ یعنی روزه داشتیم جهت ابهام آسمان . (منتهی الارب ). روزه داشتیم بی رؤیت هلال . (از اقرب الموارد). ◄ شب نیک گرم و شب اندوه . (منتهی الارب ). رجوع به غَمّاء شود.
غمی . [ غ َ ] (اِخ ) تخلص «فناری » یکی از دانشمندان بزرگ اسلام . رجوع به فناری شود.
غمی . [ غ َ ] (اِخ ) شاعر عثمانی در قرن دهم هجری، ونام وی محمود است . رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.