غمی شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غمی شدن . [ غ َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) اندوهناک شدن . غمگین شدن . غمناک گردیدن . اندوه داشتن : ای آنکه عاشقی به غم اندر غمی شده دامن بیا به دامن من غلج برفکن . معروفی . غمی شد دل بهمن از کار اوی چو دید آن بزرگی و دیدار اوی . فردوسی . به آورد از او ماند اندر شگفت غمی شد دل از جان و تن برگرفت . فردوسی . غمی شد دل ارجاسپ را زآن شگفت هیون خواست راه بیابان گرفت . فردوسی . حدیث آنکه من از روزه چون غمی شده ام به گوش خواجه رسد بر زبان عید مگر. فرخی . عبدوس نزدیک غازی رفت و او بر بالا ایستاده و غمی شده . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٣٣). بچه [ بچه ٔ آهو ] از مادر جدا ماند و غمی شد، بگرفتمش بر زین نهادم و بازگشتم . (تاریخ بیهقی ). ستاره شمر شد غمی زآن شتاب که لشکرگذر کرد ناگه ز آب . اسدی (گرشاسب نامه ). چو بر باره مردم غمی شد ز جنگ جهان پهلوان رفت گرزی به چنگ . اسدی (گرشاسب نامه ). دنیا بسوی من بمثل بیوفا زنی است نه شاد شو از او نه غمی شو ز فرقتش . ناصرخسرو. ابوالنباتم و زن هم عجوزه ٔ درویش غمی شده دل از اندوه بی نجاح و نجات . سوزنی .