غنمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غنمی . [ غ َ ن َ ] (ص نسبی ) منسوب به غَنَم . رجوع به غَنَم شود. ◄ آنکه طبیعت و خصیصه ٔگوسفند را داشته باشد. گوسفندصفت . (دزی ج ٢ ص ٢٢٩).
غنمی . [ غ َ ] (اِخ ) ابن مالک نجار. از انصار بود. (از تاج العروس ).
غنمی . [ غ َ ] (اِخ ) سهل بن رافعغنمی خزرجی از جمله ٔ انصار بود. (از تاج العروس ).