غنوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غنوی . [ غ َ ن َ ] (اِخ ) کنازبن حصین بن یربوع، مکنی به ابومرثد. صحابی و از سابقین است . او حلیف حمزةبن عبدالمطلب بود، در جنگ بدر و خندق و احد و همه ٔ مشاهد همراه رسول خدا بود. بسن ٦٦سالگی در مدینه درگذشت . واثلةبن اسقع از وی روایت دارد. (از اعلام زرکلی ذیل «کناز» و اللباب فی تهذیب الانساب ج ٢ ص ١٨١). در تاریخ گزیده «کناف (کذا) بن حصین، مکنی به ابومزید» آمده است . رجوع به تاریخ مذکور چ لندن ص ٢١٩ شود.
غنوی . [ غ َ ن َ ] (اِخ ) کعب بن سعدبن تیم بن مرة. وی از بنی غنی و شاعر دوره ٔ جاهلیت از طبقه ٔ دوم بود. دیباچه ٔ شعر او نغز است . معروفترین اشعار او بائیه ای است که در رثاء برادرش که در جنگ ذی قار به قتل رسید سروده است . مطلع آن این است : تقول ابنة العبسی قد شبت بعدنا و کل امری ٔ بعد الشباب یشیب . وی به سال ١٠ هَ . ق . درگذشت . (از اعلام زرکلی چ ١٣٤٧ هَ . ق . ج ٣ ص ٨١٢).
غنوی . [ غ َ ن َ ] (اِخ )طفیل بن عوف بن کعب . از بنی غنی، از قیس عیلان . شاعر فحل دوره ٔ جاهلیت و از شجاعان بود. در وصف خیل استاد بود، و بدین سبب او را طفیل خیل می نامیدند. با نابغه ٔجعدی و زهیربن ابی سلمی معاصر بود. وی به سال ١٣ هَ . ق . پس از کشته شدن هرم بن سنان درگذشت . دیوان شعر دارد. معاویه میگفت : طفیل را برای من بگذارید و درباره ٔ دیگر شاعران هرچه خواهید بگویید. (از اعلام زرکلی چ ١٣٤٦ هَ . ق . ج ٢ ص ٤٤٩). رجوع به طفیل بن عوف شود.