غنچه لب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غنچه لب . [ غ ُ چ َ /چ ِ ل َ ] (ص مرکب ) آنکه دهان وی تنگ و لبانش فراهم آمده بسان غنچه باشد. لقب محبوب و معشوق : ای سرو غنچه لب ز گلستان کیستی و ای ماه روزوش ز شبستان کیستی ؟ خاقانی . عنوان بود نمک چش مکتوب سربمهر زآن غنچه لب وظیفه ٔ من یک سخن بس است . صائب (از بهار عجم ). مینای غنچه پر ز شراب تبسم است امشب کدام غنچه لب از گلستان گذشت . شوکت (از بهار عجم ).