غنچه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غنچه . [ غ ُ چ َ / چ ِ ] (اِ) گل ناشکفته باشد به تازی بُرعوم گویند. (فرهنگ اسدی ). نَور. (منتهی الارب ). گل ناشکفته . گلی که هنوز باز نشده است . (ناظم الاطباء) : چو سر کفته شد غنچه ٔ سرخ گل جهان جامه پوشید همرنگ مل . عنصری (از فرهنگ اسدی ). آستین برزده ای دست به گل برزده ای غنچه ای چند از او تازه و نو برچده ای . منوچهری . انصاف مرا ز غنچه خوش می آید کو دامن خویشتن فراهم گیرد. خیام . باد سحری گذر به کویت دارد زآن بوی بنفشه راز مویت دارد در پیرهن غنچه نمی گنجد گل از شادی آنکه رنگ رویت دارد. انوری . غنچه عقیق یمن، کرد برون از دهن گشت زرافشان چمن چون کف صدر کبار. خاقانی . نه با یاران کمربندم چو غنچه نه بر خصمان سنان سازم چو سوسن . خاقانی . دلی که بال و پری در هوای خاک بزد ندید خواب شکفتن چو غنچه ٔ تصویر. خاقانی . نه همچو گل که چو در مهد غنچه بنشیند دو هفته ٔ دگر از ناز انتظار دهد. ظهیر فاریابی . چو از خسرو چنان فرمان شنیدند ز شادی همچو غنچه بشکفیدند. نظامی . غنچه بخون بسته چو گردون کمر لاله ٔ کم عمر ز خود بی خبر. نظامی . بود چون غنچه مهربان در پوست آشکارا ستیز و پنهان دوست . نظامی . گر بلبل محنت زده عاشق بوده ست باری دل غنچه از چه خون آلوده ست . کمال اسماعیل . عشق زنده در روان و در بصر هر دمی باشد ز غنچه تازه تر. مولوی (مثنوی ). روزی دهنی بخنده بگشاد غنچه، دهن تو گفت خاموش . سعدی . در او دم چو غنچه دمی از وفا که از خنده افتد چو گل برقفا. سعدی (بوستان ). صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد که چون شکنج ورقهای غنچه تو بر توست . حافظ. غنچه ٔ گلبن وصلم ز نسیمش بشکفت مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوری کرد. حافظ. - غنچه ٔ قالی ؛ صورت غنچه ها که در قالی بافند. (بهار عجم ) (آنندراج ) : یکسر قماش هستی ما رنگ غفلت است خواب است همچو غنچه ٔ قالی بهار ما. خان آرزو (از بهار عجم ). ◄ حبابه . سوارک . کوپله . حباب آب . غوزه . غوزه ٔ آب . رجوع به غنچه ٔ آب شود. ◄ گنبد. رجوع به گنبد شود. ◄ مجازاً دهان معشوق : جان فدای دهنت باد که در باغ وجود چمن آرای جهان خوشتر ازین غنچه نبست . حافظ (از آنندراج ). - غنچه ٔ منقار ؛ کنایه از دهان است : نیستم چون بلبلان قانع بگفت و گوی گل باغ را در غنچه ٔ منقار میخواهد دلم . صائب (از آنندراج ). ◄ مجازاً بمعنی گلوله کرده و غنده : گفتم یکی هجا چو گه غنچه آن را بباد سبلت بشکفتی . سوزنی . ◄ در تداول شعرا کنایه از دختر زیباست : ای زال مستحاضه که آبستنی بشر زآن خوش عذار غنچه ٔ عذرا چه خواستی ؟! خاقانی . - غنچه ٔ بام ؛ کنایه از سفیدی صبح و فلق است : شبی ناگاه چون غنچه ٔ بام بخندید، و عروس صبح از تتق قیرگون بیرون خرامید با لشکری جرار پیرامن مأمن او درآمد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١٢٧٢ ص ٢١). ◄ گرد کردن و سرشتن، چنانکه گویند: غنچه کرد یعنی سرشت . (فرهنگ اسدی ). رجوع به غنچه کردن و غنچه شدن و غُنجه شود. ◄ (ص ) بمعنی در حال غنچگی : کمان آزفنداک شد ژاله تیر گل غنچه ترک و زره آبگیر. اسدی .