غوره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غوره . [ غ ُ رِ ] (اِخ ) تلفظ ترکی گره . نام جزیره ای در آفریقای غربی فرانسه، که جزء سنگال است و روبروی داکار قرار دارد. رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
غوره . [ رَ ] (اِخ ) قریه ای است بر دروازه ٔ هرات . (از معجم البلدان ). یکی از قرای هرات، و منسوب آن غورجی است . (از اللباب فی تهذیب الانساب ج ٢ ص ١٨٢).
غوره . [ رَ / رِ ] (اِ) انگور نارسیده که مزه ٔ ترش دارد. (از غیاث اللغات ) (آنندراج ) . حِصرِم . (فرهنگ اسدی ) (مهذب الاسماء). حصرم و انگور نارسیده ٔ ترش . (نسخه ٔ دیگر از فرهنگ اسدی ). نارسیده ٔ انگور. انگور خام . انگور یا خرمای نارس که هنوز ترش باشد. خرمای نارس : و دوش نامه رسیدم یکی ز خواجه نصیر میان نامه همه ترف و غوره و غنجال . ابوالعباس . چون ژاله به سردی اندرون موصوف چون غوره به خامی اندرون محکم . منجیک . سراسر همه رز پر از غوره دید بفرمود تا کهترش دردوید از آن خوشه ای چند ببرید و برد به ایوان و خوالیگرش را سپرد. فردوسی . برفتم برز تا بیارم کنشتو چه سیب و چه غوره چه امرود و آلو. علی قرط (از فرهنگ اسدی ). چون خوشه [ خوشه ٔ انگور ] بزرگ کرد و دانهای غوره به کمال رسید... و از سبزی به سیاهی آمد چون شبه می تافت .(نوروزنامه ). شوره بینند بره پس به سرچشمه رسند غوره یابند برز پس می حمرابینند. خاقانی . نه سبزه بردمد از خاک وآنگهی سوسن نه غوره دررسد از تاک وآنگهی صهبا. خاقانی . بر غوره چهارمه کنم صبر تا باده به خمستان ببینم . خاقانی . یکی چون ترشی آن غوره خوردی چو غوره زآن ترشرویی نکردی . نظامی . سمندش کشتزار سبز را خورد غلامش غوره ٔ دهقان تبه کرد. نظامی . تا می پخته یافتن در جام دید باید هزار غوره ٔ خام . نظامی . غوره ها را که بیارایید غول پخته پندارد کسی که هست گول . مولوی (مثنوی ). کی برست آن گل خندان و چنین زیبا شد آخر این غوره ٔنوخاسته چون حلوا شد؟! سعدی (طیبات ). - غوره آب گرفتن ؛ گریه کردن . بیشتر در مقام سرزنش گویند. (فرهنگ نظام ). - غوره ٔ آبی ؛ قسمی غوره که آب آن را گیرند. - غوره در چشم کسی کردن ؛ عیش کسی را منغص ساختن . (آنندراج ) : سالک از چشم کبود چرخ میدارم حذر کین ترشرو غوره در چشم ایاغم میکند. سالک یزدی (از بهار عجم ). - غوره مویز شدن ؛ چیز نارسیده و به کمال خود نارسیده فاسد شدن . (فرهنگ نظام ). غوره ٔ ما مویز شد؛ کنایه است از اینکه طفل بسبب ضعف مزاج حالت پیران گیرد. (از بهار عجم ) (آنندراج ) : از زندگی دوروزه دلگیر شدیم شد غوره ٔ ما مویز و پرمیر شدیم طفلیم و چو بره ٔ کبودیم و دو مو افسوس که بالغ نشده پیر شدیم . باقر کاشی (از بهار عجم ) (آنندراج ). - گرد غوره ؛ غوره ٔ خشک کرده ٔ کوبیده است . (از فرهنگ نظام ). - امثال : غوره نشده مویز شده است ، نظیر: در غورگی مویز شدن . غوره مویز میشود، مویز غوره نمیشود، در بهار عجم این مثل بصورت «غوره مویز نمیشود» آمده است . گر صبر کنی ز غوره حلوا یابی . (فرهنگ نظام ). هیچ انگوری غوره نشود. (فیه مافیه ). ◄ هر میوه ٔ نارس . (حاشیه ٔبرهان قاطع چ معین ). هر میوه ٔ نارس ترش . (ناظم الاطباء) : و روغن زیت که آن را بتازی انفاق گویند، و آن روغنی باشد که از غوره ٔ زیتون کشند یعنی اززیتونی سبز. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ در تداول مردم مازندران و گرگان، رز و مَو. و همچنین مورا ماله غوره نیز گویند. رجوع به جنگل شناسی ساعی ج ١ص ٢٤٤ شود. ◄ مجازاً بمعنی خردسال و کوچک . یتیم غوره ؛ آنکه در خردسالی یتیم مانده است . ◄ در تداول مردم شوشتر، طفل دانا و پرهیزگار. (لغت محلی شوشتر خطی ). ◄ یکی از الوان کبوتر. (ناظم الاطباء).