غوری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غوری . [ ] (ص نسبی )منسوب به غور که بلادی است در کوههایی قریب هرات . (از انساب سمعانی ). ساکن غور. اهل غور. رجوع به غور. (اِخ ) شود : امیر، دانشمندی را به رسولی آنجا فرستاد با دو مرد غوری . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١١١). مردم غوری چون مور و ملخ بدان کوه پدید آمدند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ١١٢). پنج هزار درم و پنج پاره جامه صلت بستد و اسبی غوری . (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٥٤٩). این گربه چشمک این سگک غوری غرک سگسارک مخنثک و زشت کافرک . خاقانی . غوری تند را اشارت کرد تا مرا نیز خانه غارت کرد. نظامی (هفت پیکر چ وحید ص ٢٢٣). وزین غوری غلامی نیز چون قند ز غوره کرد غارت خوشه ای چند. نظامی .
غوری . (اِخ ) مکنی به ابوجعفر. وی از جانب عمرواللیث به حکومت مرو گماشته شده بود. رجوع به احوال و اشعار رودکی تألیف سعید نفیسی ج ١ ص ٣٩٦ شود.
غوری . [ ] (اِخ ) فارس بن محمدبن محمودبن عیسی غوری . وی از اهل بغداد بود و شاید غوری الاصل است . از احمدبن عبدالخالق وراق و محمدبن سلیمان باغندی و دیگران روایت کرد، و پسرش ابوالفرج محمد، و نیز ابوالحسن بن رزق بزار و دیگران از او روایت دارند. وی ثقه بود، و به سال ٣٤٨ هَ .ق . درگذشت . (از اللباب فی تهذیب الانساب ج ٢ ص ١٨٢).