فارعة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فارعة. [ رِ ع َ ] (ع ص، اِ) مؤنث فارع . زیر کوه . ◄ آب راهه ٔ بلند. (منتهی الارب ). ج، فوارع . ◄ اندازه ای ازغنائم که رو به فزونی باشد اما خمس بدان تعلق نگیرد. (از اقرب الموارد). ◄ فارعة الطریق، بالای راه و محل قطع یا حواشی آن . (از اقرب الموارد).
فارعة. [ رِ ع َ ] (اِخ ) الثقفیة. مادر حجاج بن یوسف . مسعودی او را فارغه (با غین نقطه دار) خوانده است . رجوع به مروج الذهب مسعودی، و حجاج بن یوسف در همین لغت نامه شود.
فارعة. [ رِ ع َ ] (اِخ ) دختر مالک بن سنان . (منتهی الارب ). رجوع به الاصابة شود.