فارغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فارغ . [ رِ ] (اِ) فرصت یافتن . ◄ سرور قلب . ◄ باد سرد تابستان . (برهان ).
فارغ . [ رِ ] (اِخ )قریه ای است در اعلی الشراط. رجوع به فارع شود. ◄ از کوشکهای مدینه است . رجوع به فارع شود.
فارغ . [ رِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از فُروغ و فَراغ . پردازنده از کاری . (منتهی الارب ). دست ازکارکشیده . پرداخته . ◄ خلاص شده و آزادگشته و نجات یافته . ◄ به مجاز، بریده و صرف نظرکرده : هم به جان شاه کز درگاه شاهان فارغم حرص را دادن تبری برنتابد بیش از این . خاقانی . خلق میگویند جاه و فضل در فرزانگی است گو مباش اینها که ما فارغ از این فرزانه ایم . سعدی . ◄ به مجاز، بی خبر : فارغی از قدر جوانی که چیست تا نشوی پیر ندانی که چیست . نظامی . گر تو ز ما فارغی وز همه کس بی نیاز ما به تو مستظهریم وز همه عالم فقیر. سعدی . سوختم در چاه صبر ازبهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی ؟ حافظ. ◄ در تداول امروز فارغ بمعنی زنی است که از درد زادن برآسوده و طفل خویش فرونهاده باشد. گویند: فلان فارغ شد و پسری آورد. بیشتر بصورت فعل مرکب با «شدن » بکار میرود. ◄ بی نیاز : مدح تعریف است و تحریق حجاب فارغ است از مدح و تعریف آفتاب . مولوی . ◄ آزادکرده . ◄ تهی و خالی . (ناظم الاطباء) : چو سرو باش تهی دست و فارغ از هر بد چو نخل باش ستوده در این بهشت آباد. سعدی . ◄ بیکار. ترکیب ها: - فارغ البال . فارغ التحصیل . فارغ الحال . فارغ الذّهن . فارغ داشتن . فارغدل . فارغ زی . فارغ ساختن . فارغ شدن . فارغ کردن . فارغ گردانیدن . فارغ گشتن . فارغ ماندن . رجوع به هر یک در جای خود شود.