فتالیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فتالیدن . [ ف َ / ف ِ دَ ] (مص ) از جای اندرآهختن و از جای بکندن . (فرهنگ اسدی ). کندن . ◄ ریختن . (برهان ). افشاندن و تکان دادن . (فرهنگ اسدی ) : باد برآمد به شاخ سیب شکفته بر سر میخواره برگ گل بفتالید. عماره ٔ مروزی . ◄ دریدن و شکافتن . (برهان ) : که با خشم چشم ار برآغالدت به یک دم هم از دور بفْتالدت . اسدی . ◄ پریشان کردن وپراکنده کردن . ◄ از هم جدا کردن و گسستن . (برهان ). رجوع به فتال شود.