فتال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فتال . [ ف َت ْ تا ] (اِخ ) محمدبن حسن بن علی بن احمدبن علی، حافظ واعظ، مکنی به ابوعلی و ملقب به فتال . از مردم نیشابور است . او راست : روضةالواعظین، که بین ارباب موعظه و تذکیر مشهور است . و التنویر فی معانی التفسیر. (از روضات الجنات چ سنگی ص ٥٩١).
فتال . [ ف َت ْ تا ] (ع ص ) مبالغت درفَتْل . (اقرب الموارد). رجوع به فَتْل شود. ◄ کسی که نخ و ریسمان و مانند آنها را تاب داده و فتیله میکند. (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) هزاردستان . (منتهی الارب ). بلبل . (اقرب الموارد).
فتال . [ ف َ / ف ِ ] (اِمص ) از هم گسستن . بریدن و شکستن . پیچیدگی . (برهان ). ◄ (نف مرخم ) پراکنده، گسلنده و کشنده . (فرهنگ اسدی ). در این معنی بصورت پساوند فاعلی استعمال شودو مرخم فتالنده است، مانند گهرفتال و زره فتال . در حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی این کلمه بجای فتالیدن آورده شده و با شواهدی از شعرا معنی آغازیدن و افشاندن و گسستن میدهد. (از یادداشت بخط مؤلف ) : گهرفتال شد این دیده از جفای کسی که بود نزد من او را تمام ریز فتال (؟). شاه سار. جز از گشاد تو در چنبر فلک که برد؟ فروغ خنجر الماس فعل مغزفتال . ازرقی . ◄ (ن مف مرخم ) ازجای برکنده . (فرهنگ اسدی ). ◄ نونشانده . (برهان ).