فتاک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فتاک . [ ف َت ْ تا ] (ع ص ) بسیارفتک .
فتاک . [ ف ُت ْ تا ] (ع ص، اِ) ج ِ فاتک، دلیر.(منتهی الارب ) : روز دیگر که ترک تیغزن از مکمن افق سر برزد، تیغزنان ناپاک از فتاک اتراک مراکب گرم کردند. (جهانگشای جوینی ). رجوع به فاتک شود.