فتور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فتور. [ ف ُ] (ع مص ) آرمیدن آب سپس جوشش . (منتهی الارب ). آرمیدن حرارت آب . (اقرب الموارد). رجوع به فتر و فاتر شود. ◄ آرام شدن پس از تندی، و نرم شدن بعد از سختی . (اقرب الموارد). سستی آوردن بعدِ درشتی . (منتهی الارب ). ◄ سست و نرم گردیدن بندها. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ پیمودن چیزی را از میان دو انگشت سبابه و ابهام . (منتهی الارب ). ◄ (اِمص ) انکسار. (بحر الجواهر). ◄ سستی . ضعف . (یادداشت بخط مؤلف ) : در زمانه گر فتوری هست در کار من است ورنه بس محکم نهادی ملک و ملت را اساس . ظهیر فاریابی . آنگهم از خود بران تا شهر دور تا دراندازم در ایشان صد فتور. مولوی . روی تو بر پشت زمین خلق را موجب فتنه ست و فتور ای صنم . سعدی .
فتور. [ ف ُ ] (اِخ ) مسقطالرأس بلعام است که بر نهر فرات واقع بود. (قاموس کتاب مقدس ).
فتور. [ ] (یونانی، اِ) سمک . (فهرست مخزن الادویه ). فترة. رجوع به فترة شود.