فتوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فتوک . [ ف ُ ] (ع مص ) به کار خواسته ٔ نفس درآمدن . ◄ بیباک شدن جاریه . ◄ مبالغه نمودن در خبث . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ تندی کردن به کسی . ◄ ناگهان کشتن کسی را. ◄ فرصت جستن برای کشتن کسی و کشتن اورا. ◄ الحاح در چیزی . (اقرب الموارد).
فتوک . [ ف َ ] (اِخ ) رابینو نام آن را در شماره ٔ دهکده های بخش سخت سر شهرستان تنکابن آورده است . (مازندران و استرآباد ترجمه ٔ وحید مازندرانی ص ١٤٤).