فذالک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فذالک . [ ف َ ل ِ ] (از ع، اِ مرکب ) باقی و بقیه ٔ چیزی . (غیاث ). ◄ خلاصه . (یادداشت بخط مؤلف ). اصل این کلمه ازریشه ٔ رباعی فَذْلَک َ بوده است و در پارسی الفی را بخطا بر آن افزوده اند : فذالک آن بود که بودنی بوده است . به سر نشاط باید شد. (تاریخ بیهقی ). هرگز مباد بر تو فذالک شمار عمر کاندر شمار فضل و کرم بی فذالکی . سوزنی . ما همان مرغیم خاقانی، که ما را روزگار میدواند وین دویدن را فذالک کشتن است . خاقانی . در نواحی نه گاو ماند و نه کشت دخل راکس فذالکی ننوشت . نظامی . حسابی که آن را فذالک نباشد ز خود برگرفتی زهی بی حسابی . جوینی . معمولاً در رسم الخط بدون الف نوشته میشود. رجوع به فذلک و فذلکة شود.