فراز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فراز. [ ف َ ] (ص ) پهن شده و پخش گردیده . ◄ سرکش، اعم از مردم نافرمان و اسب سرکش . ◄ بلندشونده و بالارونده . ◄ بلند. (برهان ). - به فراز شدن . فرازرفتن . رجوع بدین کلمات شود. ◄ جمعآمده . (برهان ). در این معنی بیشتر با فعل های آمدن، آوردن، شدن و گردیدن همراه آید. رجوع به ذیل ترکیبات آن شود. ◄ گشاده و باز کرده شده . (برهان ). باز. (یادداشت بخط مؤلف ). ترکیب ها: - فرازآمدن . فرازشدن . فرازکردن . فرازگردیدن . فرازگشتن . در این معنی از اضداد است و بمعنی بسته نیزآید. رجوع بدین کلمات شود. ◄ بسته . (برهان ) (ناظم الاطباء) : زستن و مردنت یکی است مرا غلبکن در چه باز یا چه فراز. ابوشکور بلخی . تا پاک کردم از دل زنگار حرص و طمْع زی هر دری که روی نهم در فراز نیست . خسروانی . من و او هر دو به حجره در و می مونس ما باز کرده در شادی و در حجره فراز. فرخی . هریکی همچو نهنگی و ز بس جهل و طمع دهن علم فراز و دهن رشوت باز. ناصرخسرو. ره بیرون شد از عشقت ندانم در هر دوجهان گویی فراز است . انوری . خواه ظلَم پاش و خواه نور کزین پس دیده ٔ خاقانی از زمانه فراز است . خاقانی . غالب آمد خنده ٔ زن، شد دراز جهد می کرد و نمی شد لب فراز. مولوی . در معرفت بر کسانی است باز که درهاست بر روی ایشان فراز. سعدی . در این معنی همواره با یک فعل ربطی یا یک رابطه همراه است . ◄ (نف مرخم ) بمعنی فروز باشد که از افروختن است . (برهان ). در این معنی باید با کلمه ای چون «آتش » ترکیب شود، و در آن صورت مأخوذ از مصدر فرازیدن باشد، چه آتش فراز یعنی آتش فروز. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ (اِ) بلندی . (برهان ). سربالایی . مقابل نشیب : شیب تو با فراز وفراز تو با نشیب فرزند آدمی به تو اندر به شیب و تیب . رودکی . زمین چون ستی بینی و آب رود بگیرد فراز و نیاید فرود. ابوشکور بلخی . که روزی فراز است و روزی نشیب گهی شاد دارد گهی بانهیب . فردوسی . که هر کس که دید آن دوال و رکیب نپیچد دل اندر فراز و نشیب . فردوسی . نشیبهاش چو چنگال های شیر درشت فرازهاش چوپشت نهنگ ناهموار. فرخی . کس نبیند فروشده به نشیب هرکه را خواجه برکشد به فراز. فرخی . گاهش اندر شیب تازم گاه تازم بر فراز چون کسی کو گاه بازی برنشیند بر رسن . منوچهری . آب رونده به نشیب و فراز ابر شتابنده بسوی سماست . ناصرخسرو. جوانی چون نشیبت بود از آن تازان همی رفتی کنون پیری فراز توست از آن خوش خوش همی نازی . ناصرخسرو. حاسد او گفت کآید هر فرازی را نشیب ناصح او گفت آید هر نشیبی را فراز. سوزنی . جستم سراپای جهان، شیب و فراز آسمان گر هیچ اهلی در جهان دیدم مسلمان نیستم . خاقانی . خدای از هر نشیب و هر فرازی نپوشیده ست بر من هیچ رازی . نظامی . ماهرویا همه اسیر تواَند چند در شیب و در فراز آیند؟ عطار. آرزومند کعبه را شرط است که تحمل کند نشیب و فراز. سعدی . روندگان طریقت ره بلا سپرند رفیق عشق چه غم دارداز نشیب و فراز؟ حافظ. ◄ باز کردن و گشودن در. (برهان ). رجوع به فرازشدن، فرازگردیدن و فرازگشتن شود. ◄ پوشیدن، و به این معنی از اضداد است . ◄ آلت تناسل . ◄ وصل، چه فرازیدن، وصل کردن را نیز گویند. (برهان ). رجوع به فرازیدن شود. ◄ خون که عربان دم خوانند. (برهان ). ◄ (ق ) پیش و حضور. (برهان ). در این معنی با یک فعل ربطی همراه میشود. ترکیب ها: - فرازآمدن . فرازرفتن . فرازآوردن . فرازشدن . رجوع به این کلمات شود. ◄ نشیب . زیر. (برهان ). در این معنی از اضداد است . ◄ (اِ) زبر. بالا. (برهان ) (یادداشت بخط مؤلف ) : چو خورشید تابنده بگشاد راز به هر جای بنمود چهر از فراز. فردوسی . از فراز همت او آسمان را نیست راه وز ورای ملکت اواین زمین را نیست جای . منوچهری . سیل مرگ از فراز قصد تو کرد تیز برخیز از این مهول مسیل . ناصرخسرو. گوهر کان فریدون شهید بر فراز تاج دارا دیده ام . خاقانی . اهل شروان چون نگریند از دریغ او که مرغ گر شنیدی بر فراز نارون بگریستی . خاقانی . منم یا رب در این دولت که روی یار می بینم فراز سرو سیمینش گل پربار می بینم . سعدی . گیرم فراز گنبد گردان است آرمْش زی نشیب به استادی . ادیب نیشابوری . - از فراز... ؛ بر بالای چیزی : کنون تا بجای قباد اردشیر به شاهی نشست از فراز سریر. فردوسی . - بر فراز شدن ؛ بالا رفتن از چیزی . بر روی چیزی رفتن : از پیش چنان بود که بلال بر فرازشدی و گفتی : الصلوة. (ترجمه ٔ تاریخ طبری ). - سرفراز ؛ مقابل سرافکنده . باافتخار. - سرفرازی ؛ سرفراز بودن . افتخار. خودستایی . تفاخر : همه مردمی سرفرازی کند سر آن شد که مردم نوازی کند. نظامی . چو آن سرفرازی نمود، این کمی از آن دیو کردند، از این آدمی . سعدی . - گردن فراز ؛ آنکه گردن خود را همواره راست گیرد و سرافکنده نباشد. سربلند. سرفراز : همان تیرباران گرفتند باز بر آن اسب و بهرام گردن فراز. فردوسی . چو گردون کند گردنی را بلند به گردن فرازان درآرد کمند. نظامی . نماند از وشاقان گردن فراز کسی در قفای ملک جز ایاز. سعدی . - گردن فرازی ؛ سربلندی . افتخار. تفاخر : توانم که گردن فرازی کنم به شمشیر با شیر بازی کنم . نظامی . ◄ قریب و نزدیک . (برهان ) : با می چونین که سالخورده بود چند جامه بکرده فراز پنجه خلقان . رودکی . مکن چشم بر بدمنش باز و گردش مگرد و مشو تا توانی فرازش . ناصرخسرو. ◄ عقب و پس . ◄ (ق ) باز که از تکرار است، چنانکه فرازده، یعنی بازبده . ◄ بمعنی زمان باشد، چنانکه گویند: از صباح فراز، یعنی از صباح باز، و از دیروز فراز، یعنی از دیروز باز. (برهان ). در این معنی با «از» همراه خواهد بود : تا جهان بود از سر آدم فراز کس نبود از راه دانش بی نیاز. رودکی . وآنک به شادی یکی قدح بخورد زوی رنج نبیند از آن فراز و نه احزان . رودکی . گر نبودم به مراد دل او دی و پریر به مراد دل او باشم از امروز فراز. فرخی . ◄ کنار چیزی . سر چیزی : گرچه برخوانند هر دو لیک نتوان از محل بر فراز خوان مگس را همچو اخوان داشتن . سنایی . ◄ نزد. (یادداشت بخط مؤلف ). در این معنی با فعل ربطی همراه شود. ترکیب ها: - فرازآمدن . فرازآوردن . فرازشدن . رجوع به این ترکیبات شود. ◄ (حرف اضافه )بمعنی باء تأکید و زینت بر سر افعال درآید. (یادداشت بخط مؤلف ). زیاده و زاید باشد. (برهان ) : وز بر خوشبوی نیلوفر نشست چون گه رفتن فرازآمد بجست . رودکی . هیچکس را این فراز نباید گفت . (تاریخ بیهقی ).