واژه جو

فرامشتی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

فرامشتی . [ ف َ م ُ ] (حامص ) فراموشی . نسیان .(یادداشت به خط مؤلف ) : ...روزگار و حالهاء او به فرامشتی افکندی، تا نیست شدی . (التفهیم ). آن گرگ بدان زشتی با جهل فرامشتی یک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا. مولوی . و رجوع به فرامشت شود.

معنی فرامشتی | واژه جو