فراهم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فراهم . [ ف َ هََ ] (ص مرکب، ق مرکب ) (از:فرا + هم ) گردآمده و به دست آمده . موجود : پیاده نباشم ز اسباب دانش گر اسباب دنیا فراهم ندارم . خاقانی . که هیچ آرزویی به عالم نبود که یک یک بر آن خوان فراهم نبود. نظامی . ◄ مجتمع. با هم . (آنندراج ) : اطراف چنان فراهم و منقبض که گویی در صره بستستی . (کلیله و دمنه ). برچده زلفک فراهم او کرده صبر از دلم پراکنده . سوزنی . و بیشتر متمم صرفی مصادری چون : آمدن، آوردن، شدن، کردن باشد. رجوع به ترکیبات شود. - فراهم آمدن ؛ گرد آمدن . انجمن شدن . اجتماع کردن . واهم آمدن . فاهم آمدن . جمع شدن . خلاف پراکندن . (یادداشت به خط مؤلف ). اجتماع . (منتهی الارب ) : وحوش ... روزی فراهم آمدند و به نزدیک شیر رفتند. (کلیله و دمنه ). مر بنات النعش را ماند سخن در طبع مرد از هوای مدح تو آید فراهم چون پرن . سوزنی . - ◄ ممکن شدن . (یادداشت به خط مؤلف ). به دست آمدن . حاصل آمدن : واجب است بر کافّه ٔ خدم و حشم که آنچه ایشان را فراهم آید ازنصیحت بازنمایند. (کلیله و دمنه ). آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ اسباب این مراد فراهم نیامده ست . خاقانی . و رجوع به فراهم شود. - فراهم آوردن ؛ جمع کردن . گرد کردن : مقدمان هر صنف را فراهم آورد. (کلیله و دمنه ). جوجو به گدایی فراهم آورده ام . (گلستان ). به گدایی فراهم آوردن پس به شوخی و معصیت خوردن . سعدی (صاحبیه ). گوسفندان را فراهم آورد و به یک جا جمع کند و بعد از آن دو بهره گرداند. (ترجمه ٔ تاریخ قم ). - فراهم آورده ؛ جمعآوری شده . - ◄ تألیف شده : این کتاب کلیله و دمنه فراهم آورده ٔ علماو براهمه ٔ هند است . (کلیله و دمنه ). و رجوع به فراهم آوردن شود. - ◄ برهم نهاده . روی هم چیده : خشتی چند فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده . (گلستان ). و رجوع به فراهم شود. - فراهم افتادن ؛ پیش آمدن . دست دادن . به وقوع پیوستن : این وصلت اگر فراهم افتد هم قرعه ٔ کار بر غم افتد. نظامی . و رجوع به فراهم شود. - فراهم پیچیدن ؛ فراهم کردن . جمع کردن . درهم پیچیدن : رحل و ثقل خویش فراهم پیچید و به بخارا رفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). و رجوع به فراهم شود. - فراهم چیدن ؛ بالا کشیدن . به سوی خود کشیدن . (یادداشت به خط مؤلف ). - دامن فراهم چیدن ؛ خود را از کاری دور داشتن : دامن صحبت فراهم چینم و خاموشی گزینم . (گلستان ). و رجوع به دامن ... شود. - فراهم شدن ؛ اجتماع . گرد آمدن . انجمن شدن . (یادداشت به خط مؤلف ) : کسانی که در پرده محرم شدند در آن داوری گه فراهم شدند. نظامی . بلندی نمودن در افکندگی فراهم شدن در پراکندگی . نظامی . به هر مدتی فیلسوفان روم فراهم شدندی ز هر مرز و بوم . نظامی . و رجوع به فراهم شود. - ◄ نظام یافتن . بسامان شدن . مرتب گشتن . مقابل درهم شدن : درهم شده ست کارم و در گیتی کار که دیده ای که فراهم شد. خاقانی . - فراهم کردن ؛ گرد آوردن . جمع کردن : به پای دارد سنت ها را و فراهم کند آنچه پراکنده شده است از کار. (تاریخ بیهقی ). ده هزار سوار ترک و عرب و دیلم فراهم کرده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). گر آرایش نظم از او کم کنم به کم مایه بیتش فراهم کنم . نظامی . - فراهم گردیدن ؛ جمع شدن . گرد آمدن . (یادداشت به خط مؤلف ) . - فراهم گرفتن ؛ جمع کردن . - دامن فراهم گرفتن ؛ خود را کنار کشیدن : قوم محمودی ... بشکوهیدند و دامن فراهم گرفتند. (تاریخ بیهقی ). و رجوع به فراهم و دامن ... شود. - فراهم گشتن ؛ گرد آمدن . جمع شدن . (یادداشت به خط مؤلف ).و رجوع به فراهم شدن شود. - فراهم نشستن ؛ با هم نشستن . مجلس ساختن . انجمن کردن : فراهم نشینند تردامنان که این زهد خشک است و آن دام نان . سعدی (بوستان ). در همه شهر فراهم ننشست انجمنی که نه من در غمش افسانه ٔ آن انجمنم . سعدی (بدایع).