فراوان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فراوان . [ ف َ] (ص، ق ) بسیار. وافر. کثیر. در زبان اوستایی فرونگ و در کردی فراون است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). به بسیاری . به فراوانی . (یادداشت به خط مؤلف ). به حد وفور. به طور فراوانی . (ناظم الاطباء) : می آزاده پدید آرد از بداصل فراوان هنر است اندر این نبید. رودکی . اندر جهان کلوخ فراوان بود ولیک روی تو آن کلوخ کز او کون کنند پاک . منجیک . زه ای کسایی ! احسنت ! گوی و چونین گوی به سفلگان بر فریه کن و فراوان کن . کسایی . سر باره برتر ز ابر سیاه بدو در فراوان سلیح و سپاه . فردوسی . فراوان پرستنده پیشش به پای ز زربفت پوشیده مکی قبای . فردوسی . به دست وی اندر فراوان سپاه تبه گردد از برگزینان شاه . فردوسی . پاداش همی یابد از شهنشاه بر دوستی و خدمت فراوان . فرخی . خوب دارید و فراوان بستاییدش هر زمان خدمت لختی بفزاییدش . منوچهری . دهقان به درآید و فراوان نگردشان تیغی بکشد تیز و گلو بازبردشان . منوچهری . خواجه اسماعیل رنجهای بسیار کشید و فراوان گرم و سرد چشید. (تاریخ بیهقی ). فراوان هدیه پیش سلطان آوردند. (تاریخ بیهقی ). من بر این مرکب فراوان تاختم گرد عالم گه یمین و گه شمال . ناصرخسرو. از فلک تنگدل مشو مسعود گر فراوان تو را بیازارد. مسعودسعد. مثل اندر عرب فراوان است وز همه نیک تر یکی آن است . سنایی . مبرتهای فراوان واجب داشت . (کلیله و دمنه ). کعبه گنج است و سیاهان عرب ماران گنج گرد گنج آنک صف ماران فراوان آمده . خاقانی . دلم قصر مشبک داشت همچون خان زنبوران برون ساده در و بام و درون نعمت فراوانش . خاقانی . فخرالدوله علی بن بویه که متصرف جرجان بود لشکر فراوان داشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). به حسن تدبیر و لطف رعایت مالی فراوان حاصل کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). دو شه را در زفاف خسروانه فراوان شرطها شد در میانه . نظامی . چون ز درد توست درمان دلم دردی دردت فراوان میخورم . عطار. چه سالهای فراوان و عمرهای دراز که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت . سعدی . دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت ولی اجل به ره عمررهزن امل است . حافظ. ◄ توانگر. مالدار. ◄ گشاد. عریض . ◄ ژرف . عمیق . ◄ کافی و به قدر احتیاج .(ناظم الاطباء). - فراوان خِرَد ؛ آنکه عقلش بسیار باشد : که کهتر به که دارم و مه به مه فراوان خِرَد باشم و روزبه . فردوسی . - فراوان خزینه ؛ آنکه گنج و خزاین بسیار دارد : فراوان خزینه فراوان غم است کم اندوه آن را که دنیا کم است . سعدی . - فراوان خورش ؛ پرخور. شکم پرست : نباشد فراوان خورش تندرست بزرگ آنکه او تندرستی بجست . فردوسی . - فراوان سخن ؛ پرگوی و گزافه گوی : کسی را که مغزش بود باشتاب فراوان سخن باشد و دیریاب . فردوسی . فراوان سخن باشد آکنده گوش نصیحت نگیرد مگر در خموش . سعدی . به خنده گفت که : سعدی سخن دراز مکن میان تهی و فراوان سخن چو طنبوری . سعدی . - فراوان شدن ؛ بسیار شدن : خورش ساخت با جایگاه نشست همان تا فراوان شود زیردست . فردوسی . - فراوان شکیب ؛ آنکه شکیبایی بسیار دارد. صبور : فراوان شکیب است و اندک سخن گه راستی راست چون سروبن . نظامی . - فراوان طمع ؛ آنکه دارای توقع بسیار باشد. (ناظم الاطباء). طماع : گروهی فراوان طمع، ظن برند که گندم نیفشانده خرمن برند. سعدی . - فراوان غم ؛ آنکه غم و اندوه بسیار دارد: فراوان خزینه فراوان غم است کم اندوه آن را که دنیا کم است . سعدی . - فراوان گناه ؛ آنکه بسیارگناه کرده باشد : بدو گفت مرد فراوان گناه گنهکار درویش بی دستگاه . فردوسی . - فراوان هنر ؛ هنرمند. بسیارهنر. پرهنر : دگر گفت مرد فراوان هنر بکوشد که چهره نپوشد به زر. فردوسی . چو رستم پدید آید و زال زر همان موبدان فراوان هنر. فردوسی .