فرح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ رَ) [ ع. ] (مص ل.) شاد شدن، شادمان گردیدن، مسرور گشتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ رَ) [ ع. ] (مص ل.) شاد شدن، شادمان گردیدن، مسرور گشتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرح . [ ف َ رَ ] (اِخ ) ابن ابی بکربن فرح ارموی، مکنی به ابی الروح . از مردم ارومیه و فقیهی فاضل و صالح بود. در نوغان طوس نزد شیخ محمدبن ابی العباس فقه آموخت . من [ یعنی سمعانی ] او را در آنجا دیدم و با من از ابی سعد ناصربن سهل بغدادی و محمدبن ابی سعدبن حفص نوغانی تفسیر ثعالبی را استماع کرد. (از انساب سمعانی ).
فرح . [ ف َ رِ ] (ع ص ) شادان و فیرنده . (منتهی الارب ). فارح . (اقرب الموارد). رجوع به فارح شود.
فرح . [ ف َ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان نیگنان بخش بشرویه ٔ شهرستان فردوس، واقع در پنجاه هزارگزی شمال باختری بشرویه و ١٢هزارگزی شمال باختری نیگنان . ناحیه ای است واقع در دامنه و گرمسیر که دارای ١٤ تن سکنه است . از قنات مشروب میشود. محصولاتش غلات، پنبه و ارزن است . اهالی به کشاورزی و کرباس بافی گذران میکنند.راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
واژگان فارسی سره واژهدان
شادی، شادمانی، سرشادی، دلشادی، خشنودی، خرسندی
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه