فرخی سیستانی | دیوان اشعار | قطعات و ابیات بازمانده قصاید | شماره ۱۲ - همو راست
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سر زلف تو نه مشکست و به مشک ناب ماند رخ روشن توای دوست به آفتاب ماند همه شب زغم نخسبم که نخسبد آنچه عاشق منم آن کسی که بیداری من به خواب ماند زفراق روی و موی تو زدیده خون چکانم عجبست سخت خونی که به روشن آب ماند سر زلف را متابان سر زلف را چه تابی که در آن دو زلف ناتافتگی به تاب ماند تو به آفتاب مانی و ز عشق روی خوبت رخ عاشق توای دوست به ماهتاب ماند