فرزین
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ رْ) (اِ.) مهرة وزیر در بازی شطرنج.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ رْ) (اِ.) مهره وزیر در بازی شطرنج.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرزین . [ ف َ ] (اِخ ) یکی از نواحی کرمان است . (معجم البلدان ). موضعی است از نواحی کرمان و از قرای خَنّاب . (تاج العروس ). رجوع به فریزن شود.
فرزین . [ ف ِرْ رَ ] (اِخ ) قلعه ای حصین که میان اصفهان و همدان بوده است و شمس قیس رازی در نزدیکی این قلعه مورد حمله و غارت قرار گرفته و بنا به نوشته ٔ خود او مسودات عربی کتابهایش را غارتگران برده اند. (از سبک شناسی بهار ج ٣ ص ٢٨).رجوع به مقدمه ٔ المعجم فی معاییر اشعارالعجم شود.
فرزین . [ ف َ ] (اِ) وزیر شاه در شطرنج . (آنندراج ). فرزان . فرزی . مهره ٔ وزیر در صفحه ٔ شطرنج درامتداد قطرهای مربع و یا به موازات قطرها و نیز به موازات اضلاع مربع و خلاصه در تمام جهات حرکت میکند و از این نظر ترکیباتی چون فرزین رفتار و فرزین نهاد، به معنی کج رفتار و کج نهاد به کار رفته است : پیاده بدانند و پیل و سپاه رخ اسب و رفتار فرزین و شاه . فردوسی . بسا بیدق که چون خردی پذیرد به آخر منصب فرزین بگیرد. ناصرخسرو. اختر دشمنان ایشان را شده رفتار کژتر از فرزین . ابوالفرج رونی . بی شه، اسب و پیل و فرزین هیچ نیست شاه ما را به بقای شاه باد. سنایی . جز به عمری در ره ما راست نتوان رفت از آنک همچو فرزین کجروی در راه نافرزانه ای . سنایی . شاه شطرنج کفایت را یک بیدق او لعب کمتر ز دو اسب و رخ و فرزین نکند. سوزنی . رخ راست میرود ز چه در گوشه ای بماند فرزین کجرو از چه به صدر اندرون نشست . جمال الدین عبدالرزاق . دل که کنون بیدق است باش که فرزین شود چون که به پایان رسد هفت بیابان او. خاقانی . آسمان نطع مرادم برفشاند نه شهش ماند و نه فرزین ای دریغ. خاقانی . فرزین دل است و شه خرد و رخ ضمیر راست بیدق رموز تازی و معنی پهلوی . خاقانی . پیاده که او راست آیین شود نگونسار گردد چو فرزین شود. نظامی . اگر بر جان خود لرزد پیاده به فرزینی کجا فرزانه گردد؟ عطار. مست را بین زان شراب پرشگفت همچو فرزین مست و کژ رفتن گرفت . مولوی . هر بیدقی که براندی به دفع آن بکوشیدمی و هر شاهی که بخواندی به فرزین بپوشیدمی . (گلستان ). میان عرصه ٔ شیراز تا به چند آخر پیاده باشم و دیگر پیادگان فرزین . سعدی . تو دانی که فرزین این رقعه ای نصیحت گر شاه این بقعه ای . سعدی . وزیر شاه نشان حالم ار بدانستی به راستی که نیم کژطریق چون فرزین . ابن یمین . - فرزین بند ؛ آن است که فرزین به تقویت پیاده که پس او باشد مهره ٔ حریف را پیش آمدن ندهد چرا که اگر مهره ٔ حریف پیاده ای را کشد فرزین انتقام او خواهد گرفت . (غیاث ) : بیش از آن کرده بود فرزین بند که بر آن قلعه برشوم به کمند. نظامی . لعب معکوس است و فرزین بند سخت حیله کم کن کار اقبال است و بخت . مولوی . - فرزین رفتار ؛ کنایه از کجروان و مستان است . (انجمن آرای ناصری ). کجرو. کجرفتار. - فرزین نهاد ؛ کج نهاد. (غیاث ). - فرزین نهادن ؛ اظهار غلبه در شطرنج . (انجمن آرا).
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه