فرسودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرسودن . [ ف َ دَ ] (مص )از: فر + سا، در اوستا فرسان . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). فرساییدن . (یادداشت به خط مؤلف ). سودن . ساییدن . به تدریج از میان بردن . نابود کردن : تو در ولایت و دولت همی گسار مدام مخالفان را در بند و غم همی فرسای . فرخی . چون مرگ تو را نیز بخواهد فرسود بر مرگ کسی چه شادمان باید بود؟ (از قابوسنامه ). ◄ زدودن . ◄ مالیدن . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). مالش دادن چیزی مانند مشک و عنبر تا شمیم آن برآید : تاش نسایی ندهد بوی مشک فضل از این است به فرسودنم . ناصرخسرو. ◄ به رنج افکندن و خسته کردن : بکردند آنکو بفرمودشان گر آسودشان یا بفرسودشان . فردوسی . ◄ فرسوده شدن . ساییده شدن . از میان رفتن . پوسیدن . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). اندک اندک از میان رفتن : ز سور فرخ تو روی خرمی بفروخت ز فتح شامل تو جان کافری فرسود. مسعودسعد. ◄ کهنه شدن . زنگ زدن : مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست . خاقانی . ◄ پیر شدن . از میان رفتن . نابود شدن : چه تدبیر سازم چه درمان کنم که از غم بفرسود جان و تنم . سعدی . ◄ کاسته شدن . کم شدن . مقابل افزودن : فزودگان را فرسوده گیر پاک همه خدای عزوجل نه فزود و نه فرسود. ناصرخسرو. رجوع به فرسوده، فرساییده، فرسائیده، فرساییدن و فرسائیدن شود.