فرسودنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرسودنی . [ ف َ دَ ] (ص لیاقت ) آنچه قابل فرسودن باشد. آنچه زود فرسوده شود. (یادداشت به خط مؤلف ) : تو لشکر بیارای و از بودنی روان را مکن هیچ فرسودنی . فردوسی . سخنگوی جان، جاودان بودنی است نگیرد تباهی، نه فرسودنی است . اسدی . نه فرسودنی ساخته ست این فلک را نه آب روان و نه باد وزان را. ناصرخسرو. روی به دانش نه و رنجه مکن دلم به غم این تن فرسودنی . ناصرخسرو. بفرساید همه فرسودنی ها هم او قادر بود بر بودنی ها. نظامی . رجوع به فرسودن شود.