فرسوده گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرسوده گشتن . [ ف َ دَ / دِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) پیر شدن . فرسوده شدن : بدو گفتم ای سرور شیرگیر چه فرسوده گشتی چو روباه پیر؟ سعدی . ◄ ملول شدن . رنجور شدن : مبر حاجت به نزدیک ترشروی که از خوی بدش فرسوده گردی . سعدی (گلستان ). رجوع به فرسوده شود.