فرسوده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرسوده . [ ف َ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) اسم مفعول از فرسودن . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). به غایت کهنه و ازهم ریخته و پایمال گردیده و افسرده شده . (برهان ). پوسیده . کهنه : گفتند یا موسی ما را جامه باید. خدای عزوجل بر تنهای ایشان جامه نگاه داشت، فرسوده و دریده نشد. (ترجمه ٔ تاریخ طبری ). روان راست نو حله ای از بهشت که هرگز نه فرسوده گردد نه زشت . اسدی . جز بیخردی کجا گزیند فرسوده گلیم بر ستبرق . ناصرخسرو. نقش فرسوده ٔ فلاطون را بر طراز بهین حلل منهید. خاقانی . ◄ سوده . ساییده . در اثر سایش خسته شده : سران را سر از ترک فرسوده بود به خون دست با تیغ، آلوده بود. فردوسی . ◄ سالخورده و پیر. (یادداشت به خط مؤلف ) : ز بهر زن و زاده و دوده را بپیچد روان مرد فرسوده را. فردوسی . ◄ تباه . نابود. محوشده یا محوشونده : فرسوده دان مزاج جهان را به ناخوشی آلوده دان دهان مشعبد به گندنا. خاقانی . ای به ازل بوده و نابوده ما وی به ابد مانده وفرسوده ما. نظامی . - فرسوده ٔ رزم ؛ آنکه در جنگ و کارزار پیر شده باشد. جنگ دیده . کاردیده . با فک اضافه نیز به کار رود : یکی سرکشی بود نامش گرزم گوی نامبردار و فرسوده رزم . فردوسی . - فرسوده ٔ روزگار ؛ تجربه کار زمانه . (آنندراج از فرهنگ بوستان ). روزگاردیده : ز من پرس فرسوده ٔ روزگار. سعدی . - فرسوده سوار ؛ سوار سالخورده . مرد جنگ دیده . فرسوده رزم : همه گردان و سالاران و شاهان هنرمندان و فرسوده سواران . فخرالدین اسعد. - فرسوده شدن ؛ از میان رفتن . فرسودن : تا کی کند او خوارم تا کی زند او شنگم فرسوده شوم آخر گر آهن و گر سنگم . بوشکور. - فرسوده کردن ؛ فرسودن و از میان بردن : تو شان زیر زمین فرسوده کردی زمین داده مر ایشان را زغارا. رودکی . - فرسوده گشتن ؛ کهنه شدن . پوسیده شدن : تنت چو پیرهنی بود جانت را و اکنون همه گسسته و فرسوده گشت تارش و پود. ناصرخسرو. در مسکنی که هیچ نفرساید فرسوده گشت هیکل مسکینم . ناصرخسرو. بریخت چنگش و فرسوده گشت دندانش چو تیز کرد بر او مرگ چنگ و دندان را. ناصرخسرو.