فرمان بردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرمان بردن . [ ف َ ب ُ دَ ](مص مرکب ) اطاعت فرمان کردن . مطیع شدن : چنین خود کی اندرخورد با خرد که مر خاک را باد فرمان برد. فردوسی . من به پاداش این خبر که بداد بردم او را بدین سخن فرمان . فرخی . تو را فرمان چگونه برد خواهد شهر، یا برزن چو جان تو تو را خودمی نخواهد برد و تن فرمان . ناصرخسرو. گفت قدری هیزم به نام من بر سر پشته بنهیدتا درمان این کنم . گفتند: فرمان بریم . (قصص الانبیاء). قوم ثمود فرمان نبردند و او را برنجانیدند. (قصص الانبیاء). فرمان برمت به هرچه گویی جان بر لب و گوش بر خطاب است . سعدی . گر به داغت می کشد فرمان ببر ور به دردت می کشد درمان مجوی . سعدی . گرت دوست بایدکز او برخوری نباید که فرمان دشمن بری . سعدی (بوستان ). عاملان مأمون را فرمان نمی بردند. (تاریخ قم ). رجوع به فرمان شود.