فرمان بری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرمان بری . [ ف َ مام ْ ب َ ] (حامص مرکب ) فرمان برداری . اطاعت . (ناظم الاطباء) : که نپسندد او را به پیغمبری سر اندرنیارد به فرمان بری . فردوسی . نبینم همی در سرش کهتری نیابد کس او را به فرمان بری . فردوسی . گه رزم چون بزم پیش آوری به فرمان بری ماند آن داوری . فردوسی . واجب است بر من فرمان بری . (تاریخ بیهقی ). کنون گر نگیری ره کهتری نیایی بر شه به فرمان بری . اسدی . چاکران تو همه فرماندهان عالم اند ای همه فرماندهان پیش تو در فرمان بری . سوزنی . سپه چون پاسخ بانو شنیدند به از فرمان بری کاری ندیدند. نظامی . من آن توسنم کز ریاضتگری رسیدم ز تندی به فرمان بری . نظامی . وگر زلفم سر از فرمان بری تافت هم از سر تافتن تأدیب آن یافت . نظامی . رجوع به فرمان شود.