فرمان پذیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرمان پذیر. [ ف َ مام ْ پ َ ] (نف مرکب ) مطیع و تسلیم شده و رام شده . (ناظم الاطباء). فرمان بردار. آنکه فرمان دیگران را گردن نهد : به سرسبزی شاه روشن ضمیر به نیروی فرهنگ فرمان پذیر. نظامی . ز بهر آن که باشد دستگیرش به دست اندربود فرمان پذیرش . نظامی . نگاریداز آن کلک فرمان پذیر سگی مرده بر روی آن آبگیر. نظامی . - فرمان پذیر شدن ؛ فرمان بردن و اطاعت کردن : شد آن بت پرستنده فرمان پذیر فرستاد بت را به دانای پیر. نظامی (اقبالنامه ص ٥٧). - فرمان پذیر گشتن ؛ فرمان پذیر شدن : سریری ز گفتار صاحب سریر بدان داستان گشت فرمان پذیر. نظامی . اگر خواندشان داور دورگیر به رفتن نگشتند فرمان پذیر. نظامی . رجوع به فرمان و فرمان پذیرفتن شود.