فرمان کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرمان کردن .[ ف َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) فرمان بردن . اطاعت کردن . فرمان برداری کردن . (یادداشت به خط مؤلف ) : فرمان کنی و یا نکنی ترسم بر خویشتن ظفر ندهی باری . رودکی . به ایرانیان گفت فرمان کنید دل خویش را زین سخن مشکنید. فردوسی . مکن نیز فرمان دیو پلید ز فرمان او بر تو این بد رسید. فردوسی . ز دیدارت آرامش جان کنم ز من هرچه خواهی تو فرمان کنم . فردوسی . اگر فرمان تن کردی و در اصطخر بنشستی از اهل البیت پیغمبر نگشتی نامور سلمان . ناصرخسرو. مست بسیار است خامش باش هل تا میروند مر یکی هشیار را صد مست کی فرمان کنند. ناصرخسرو. فرمان نکرد و بیامد و در بگشاد. (قصص الانبیاء). یاران ز مار گرزه بسی سهمگن ترند فرمان من بکن بدل یار، مار گیر. ؟ (از مقامات حمیدی ). مکن فرمان دشمن سردرآور بدین گفتن چه حاجت خود درآری ؟ خاقانی . گفت فرمان تو را فرمان کنم هرچه گویی آنچنان کن آن کنم . مولوی . ◄ امر دادن . حکم دادن . (یادداشت به خط مؤلف ).