فرو نشاندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فُ. نِ دَ) (مص م.)<BR>۱- پایین آوردن.<BR>۲- ته نشین کردن.<BR>۳- کم کردن از شدت چیزی.<BR>۴- خاموش کردن.<BR>۵- آرام کردن، تسکین دادن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فُ. نِ دَ) (مص م.) ۱- پایین آوردن. ۲- ته نشین کردن. ۳- کم کردن از شدت چیزی. ۴- خاموش کردن. ۵- آرام کردن، تسکین دادن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرونشاندن . [ ف ُ ن ِ دَ ] (مص مرکب ) فروکشتن و اطفاء. (یادداشت بخط مؤلف ). خاموش کردن چراغ و آتش و جز آن : قالب برگشت و آتش فرونشاندند. (قصص الانبیاء). دررسی و این آتش فرونشانی . (تاریخ بیهقی ). آتش آتش فرومی نشاند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ جایگزین کردن گوهر و دانه های گرانبها بر روی زینت آلات : زرگرفرونشاند کرف سیه به سیم من باز برنشاندم سیم سره به کرف . کسائی . ◄ تسکین دادن . آرام کردن : به تلطف آن خشم را فرونشانند. (تاریخ بیهقی ). شهوت فرونشان و به کنجی فرونشین منشین بر اسب غدر و طمع را مده لگام . ناصرخسرو. ◄ پایین آمدن . فرودآوردن : باران دوصدساله فروننشاند این گرد بلا را که تو انگیخته ای . عمادی (از سندبادنامه ). ◄ ناپدید کردن : شعله ٔ خورشید شعله ٔ ناهید فرونشاند. (سندبادنامه ). ◄ نشاندن : بنشست گردپای و حریفان فرونشاند پیش کنیزکان و غلامان بر قطار. سوزنی .
فرهنگ طیفی واژهدان
ستم راندن، سرکوب کردن، خواباندن، خاموش کردن پایمال کردن، در نطفه از بین بردن، تارومار کردن، شکست دادن، درهم کوبیدن تودهنی زدن، دهان کسی را بستن، ساکت کردن، مشت محکم به دهان کسی زدن آب برآتش ریختن، خفه کردن، اطفای حریق کردن له کردن، هموار کردن مخفی کردن پاسار کردن، لگدکوب کردن